به علت یک سری مشکلات مسخره ای که با بلگفا دارم از این بعد وبلاگو رو این ادرس اپ میکنمwww.frozen_soul.mihanblog.com
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:41  توسط Frozen soul
|
من دوباره به غار پناه اوردم!
از جنگل سیاه گذر کردم و دیدم...
...دیدم همه ی ان مرداب ها را با همه ی جسد های شناور بر رویشان
با گرگان جنگیدم
عسل را مستقیم از کندوی پر از زنبور نوشیدم
گوشت بز را خام خام خوردم
از رودخانه ی خون شناکنان گذر کردم
پا به پای اسب های وحشی به دشت های تباهی و سیاهی تاختم
مار را مشاهده کردم
و با زخم های کهنه
با دستانی پینه بسته خود را به غار اجدادیم رساندم
اری!من دوباره به غار پناه اوردم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 22:46  توسط Frozen soul
|
دوباره یک شب سرد دیگه
دوباره همان حس بی حسی
دوباره تنها راه نجات نوشتن است
دوباره دگرگونی همه چیز
دوباره به کثیفی ها زل زدن
زانوی غم بغل گرفتن و دلداری دادن خود که این نیز خواهد گذشت
دوباره رسوخ سرما تا عمق وجود
دوباره انجماد و سکون
دوباره سرد و منجمد اما در حال گداختن از درون
دوباره نگرانی های همیشگی
دوباره کلیشه
بیا و ببین که بی تو درحال نابود شدنم
دوباره جای خالیت اینقدر حس میشه که تمام وجودم خلاصه شده در یک جای خالی
دوباره تلاش برای زندگی
دوباره در حال مرگ
دوباره همان شکنجه های روحی
دوباره تلاش برای ذوب کوهی از یخ با یک شمع
دوباره همان حس همیشگی
اخر این شب لعنتی کی تموم میشه؟...
I let your tiny minds magnify my agony
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 21:46  توسط Frozen soul
|
بیدار میشی
در حالیکه خیس عرقی
دستات سردن
بخاری رو که از دهنت بیرون میاد رو میتونی حس کنی
تنها چیزی که وجود داره سیاهی مطلقه
ترسیدی
بلند میشی و شروع میکنی به راه رفتن.....نه میدوی
خیلی ترسیدی
هر چی بیشتر میدوی بیشتر در تاریکی فرو میری
تاریکی همه ی وجودتو در بر گرفته
همین طور که داری میدوی پات گیر میکنه به چیزی و محکم میخوری زمین
از خواب میپری!
عرق کردی
هوا سرده و همه جا تاریک
نمیدونی چه کار کنی
بلند میشی شروع میکنی به اهستگی قدم زدن
ترس یک لحظه هم رهات نمیکنه
همینطور که به سیاهی اطرافت خیره شدی ناگهان زیر پات خالی میشه
در حال سقوط به ته دره
در حال جیغ ....فریاد....التماس
زمین میخوری
از خواب میپری
عرق کردی هوا سرده و همه جا تاریک.....
When every waking hour is part of the lie
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 12:19  توسط Frozen soul
|
یاد دارم در غروبی سرد سرد گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 17:19  توسط Frozen soul
|
امروز داشتم تو پیاده رو با دوستام میومدم به سمت خونه که یک پیر مردی بهم نزدیک شد یک کتاب تو دستش بود که روش نوشته شده بود : دیوان محکمی "
گفتم حتما یکی از این فروشنده های دوره گرده واسه همین خواستم از شرش خلاص شم
یک تشکر کردم و نشون دادم که میلی به دیدن کتابش ندارم
ولی وقتی پیرمرد گفت که شاعر دیوانش خودمم یک کم کنجکاو شدم بدونم که چیه
واسه همین با دوستام واستادیمو دیوانشو گرفتم تا ببینم چیه
اولین شعرشو خوندم واقعا قشنگ بود
خیلی لذت بردم پیر
مرد با قیافه ای خندان کنار ما ایستاده بود عکس العمل های ما رو زیر نظر داشت
یک لحظه با خودم فکر کردم اخه چرا باید اینطوری باشه؟
چرا یک شاعر که شعراشم از کیفیت خوبی برخوردارن باید خودشون راه بیفتن تو خیابونو دیوانشونو تبلیغ کنن
شنیدم بعضی شاعرا این کارو دوست دارن اما باور نمیکنم
پیرمرد با صفایی بود
دوست داشتم بیشتر باهاش گپ بزنم ولی...
هی!
خدایا قربونت برم که روزی هر روزمونو یک جوری بهمون میدی که تا اخر روز هیچ کمبودی رو از لحاظ غمگین بودن حس نکنیم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 14:32  توسط Frozen soul
|
نمیدانم! نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد !
و خواب خفتگان را آشفته تر سازد !!!
بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را...
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 18:43  توسط Frozen soul
|
وقتی عقیده ،*عقده *خوانده میشود
و نور چراغ در آب ،*مهتاب* تلقی
متانت زمین زیر برف یخ میزند ,
نان از یتیم خانه میدزدیم
و میفهمیم *دزد * اشتباه چاپی *درد* است
BY :* HAMID SADEGHI NASAB*
از وبلاگ شیوای عزیز:www.forgotten.blogfa.com
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 20:1  توسط Frozen soul
|
بالاخره رمان بادبادک بازو خوندم حدودا یک ماه پیش تمومش کردم و خیلی دوست داشتم نظرمو دربارش بگم ولی نمیدونم چرا دستم به کیبرد نمیرفت
حرفای زیادی دربارش شنیده بودم یکی میگفت قشنگه یکی میگفت مسخرست تا اخرش در وبلاگ یکی از دوستان مطلبی رو دربارش خوندم و تصمیم گرفتم به جای اینکه همش بشینم ببینم دیگران چی میگن خودم بخونمش
و خب به نظرم واقعا ارزش خوندنو داشت
از تو این همه رمانی که خونده بودم فقط این رمان بود که اشکمو دراورد
خیلی روم تاثیر گذاشت
واقعا داستان جالبی داره(سعی میکنم نگم زیبا)
دیگه مثل سابق به افغانی ها نگاه نمیکنم و احساس نزدیکی بیشتر نسبت بهشون دارم
با اینکه اولین رمان خالد حسینی هست ولی خیلی قوی کار شده واسه منی که قبل از این رمان راز فال ورق رو خونده بودم شاید بعضی جاهاش تو ذوق میزد ولی در کل عالی بود
بهتون توصیه میکنم حتما بخونیدش
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 14:41  توسط Frozen soul
|
جنس این فیلم از ان فیلم هایی نیست که تو به عنوان تفریح و سرگرمی ببینی و با نوسان اتفاقات داستان شاد و خوشحال بشوی و بعد از تمام شدنش سراغ فیلمی دیگر برویداستان فیلم از جنس داستان هاییست که نیاز به فکر دارد و با همان نگاه اول مانند روز مشخص است که سیاستی پشت داستان ان است.
شاید داستان در ظاهر سنکسار یک زن توسط افراد دهاتی را روایت کند اما در کل چیزی بیش از ان است.
چیزی بیش از اعتراض به اندیشه های رادیکال اسلامی است.
چیزی که از همان ابتدای فیلم در پس اتفاقات ریز و درشت فیلم خودنمایی میکند.
از همان ابتدا زنی را میبینیم که در خانه ی شوهرش_که احتمالا او را به زور به عقد خود در اورده است_زندانی است با 4 بچه که دو تای ان پسر و دوتای ان دخترند
از همان اول خشونت سرکش و بی حد و مرز مرد خانه را در مقابل و رفتار ارام و منش پاک زن خانوده میبینیم.
مانند اینست که یک مرد غار نشین با یک زن متمدن شهری ازدواج کرده است.
نمیدانم چرا فیلم اینقدر اسرار دارد به ما بقبولاند که مردان ایرانی چیزی بیش از یک حیوان وحشی و بی رحم که به چیزی جز شکم و شهوت اهمیت نمیدهند نیستند
برای کسانی که فیلم را ندیده اند خلاصه ای از داستان را رایت میکنم:
موضوع درباره ی مردیست که زنی دارد به نام ثریا که دیگر او را نمیخواهد و به یک دختر 14 ساله که پدرش در شرف اعدام است نظر دارد و با پدر او معامله ای کرده که او پدر را از مجازات اعدام معاف کند و در عوض با دخترش ازدواج کند
به همین دلیل با زنش بد رفتاری میکند و به او خرجی نمیدهد به همین دلیل زن مجبور میشود که در خانه ی پیر مردی که به تازگی زنش فوت کرده است کار کند تا خرج 2 دخترش را بدهد و شوهر او از این موقعیت استفاده میکند و با همکاری اخوند ده و فریب قاضی ده به زنش تهمت هرزگی میزند و ان پیرمرد که از قبل تهدید به مرگ فرزندش شده است شهادت دروغ میدهد و ثریا در نهایت به سنگسار محکوم میشود و میمیرد
شاید کل داستان این باشد اما این فیلم به جای انکه عقاید تند رو اسلامی مردم خرافاتی را زیر سوال ببرد سعی در زیر سوال بردن اساس اسلام و بی رحمی و شیطان صفتی مردان ایرانی و ظلم پذیری و تو سری خوری زنان ایرانی و غیر انسانی بودن اعتقادات و فرهنگ ایرانی دارد
این فیلم با نشان دادن مردی ایرانی که برای شهوت خویش هیچ حد و مرزی ندارد و حاضر ست هر چیزی را فدای ان کند و اخوندی که در این کثافت کاری شریک میشود و ان را اسلامی جلوه میدهد و ثریایی که زیر بار هر ظلمی میرود و به جای دفاع از خود تا اخرین لحظه خود به داخل چاه سنگسار میرود و با اسلامی نشان دادن این سنگساربه ما نشان میدهد که به بحث سنگسار محدود نیست
در اخر اگر بخواهیم کل فیلم را در یک جمله خلاصه کنیم به این نتیجه میرسیم:
خاک بر سر مردان و زنان ایرانی و تف به اسلام و فرهنگ ایرانی!!!!!!
تمام
__________________
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 0:36  توسط Frozen soul
|